سلام
بازم محرم شد، صدای نوحه و مقتل خوانی و تعزیه
هوای شور و شعور حسینی
این واقعه رو گرامی بداریم
هدفش رو درک کنیم
امر به معروف کنیم و نهی از منکر
و قیام سرخ عاشورایی رو به قیام اصیل سبز مهدوی پیوند بدیم
* این ایام رو به همتون تسلیت می گم
** رحلت حضرت آیت الله منتظری(ره) رو هم به جامعه ی اسلامی و علمی کشور تسلیت میگم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 1:10 توسط الگوریتم
|
بنام خداوند خوبی ها!
اینو امروز وقتی می خواستم عصبانیت خودم رو کنترل کنم گفتم، و واقعا هم کنترل شد!
صبح یه کلاس با دانشجوهایی که بیشتر باید ترم 5 می بودن داشتم.
وقتی رفتم کلاس، بعد از اینکه کیفم رو گذاشتم ، به برد نگاه کردم که روش بزرگ نوشته شده بود " استقلال آزادی جمهوری ایرانی "
بعد از گفتن جمله ی بالا، خیلی آهسته گفتم هر کسی اینو نوشته بیاد خودش پاکش کنه!
کلاس ساکت ساکت بود! هیچ صدایی جز نفس کشیدن خودم نمی شنیدم!
دوباره و کمی بلندتر گفتم! باز هیچ اتفاقی نیافتاد! وبرای بار سوم! گفتم و اخرش اضافه کردم بیاید پاکش کنید و بعد من دلایل این خواستم رو می گم!
یکی از بچه بلند شد! و گفت من ننوشتم ولی پاکش می کنم!
اون نوشته پاک شد؛ و من حدود یک ساعت منبر رفتم!!!
جملاتم اینجوری شروع شد. " من نهایتا" از شما 3یا 4 سال بزرگترم! و خیلی از شما هم مطالعاتتون از من بیشتره! و شاید هم بیشتر در جریان امور باشید، اما منو قانع کنید که این جمله ی نوشته شده درسته!!"
یکی از بچه ها گفت : خیلی ها با این جمله مخالف اند!، و من هم گفتم خب! اینو می دونم ولی می خوایم روی درستی این جریان یه کوچولو بحث کنیم!!
و بحثمون ادامه پیدا کرد! و خیلی ها نظراتشون رو گفتند، آزادانه
فکر می کنم بحث کردن مثل یک عقده شده برای دانشجوها! این یعنی یه فاجعه؛ بعد که خواستم درس رو شروع کنم که البته آخر بحث ترم هم بود! بچه ها خیلی راحت و با خاطر جمع انگار که تازه از تعطیلات اومدن وارد روند درس شدند.
اما انگار همیشه یه عده آدم هستند که می خوان موش بدوونند!
وقتی خواستم برگردم، رفتم توی پارکینگ دانشگاه خواستم سوار ماشین شم دیدم روی درش نوشته " مرگ بر منافق!!!" و روی در موتورش هم نوشته " مرگ بر...."
این حرکت خیلی زننده بود! چون واقعا حس کردم یکی نمی خواد دانشجوها راه خودشون یعنی راهی که فکر می کنند درسته رو برند!
یه کمی اوقات تلخی روی نگهبان پارکینگ کردم! البته حقش بود! چون باید حواسش به ماشین ها باشه!
اما واقعا" چرا؟ چرا باید عده ای باشند که نخوان این جنجالها با صحبت و بحث تموم بشه!!؟؟
* نوشته با ماژِیک معمولی بود و خیلی راحت پاک شد! حتی به حراست دانشگاه هم هیچ اطلاعی داده نشد!
** می تونم حدس بزنم کار کی بوده!!
*** اینو ببینید مهمه!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 23:4 توسط الگوریتم
|
دلم می رود طرف بعضی چیزها!
چیزهای عجیبی می خواهم!
کمی
مشنگ به نظر می رسم!
شاید بعضی وقتها!
به آیینه وسط اتومبیل که نگاه می کنم ، بخار می بینم و بس! رفت و آمد های مبهم!
این روزها چقدر ابهام زیاد است!
تکمه وسطی است! باید آنرا بزنم تا این ابهام کمی کمتر شود!
رادیو! اف ام! 105.3 !! رادیو پیام! جالب ترین باند رادیویی! از نظر من
سلام و صبح بخیر....
باز نظر به آیینه وسط ! چند خط غیر مبهم! جای شکرش باقی است، ابهام کمی رخت بربسته!
17-16-15-... مانده تا چراغ سبز شود! ترمز!
باز نظر به آیینه! و صفر! تا بیایی و اراده کنی، بوق! بوق ! بوق و باز هم بوق!
"باشه بابا! راه افتادم!"
سر خیابان وصال شیرازی که رسیدم! سنگکی آنجا بود! رفتم و یکی گرفتم! بعد هم مستقیم دانشگاه!
توی اتاق هزار توی ذهنم را کاوش کردم! "ا
صلا" الان باید برم کدوم کلاس؟ چه درسی؟!!"
آهان! یادم می آید و می روم! طبقه دوم دانشکده! کلاس 208!
مبانی فناوری اطلاعات! آخ که چقدر این دانشجوهای ترم یک دوست داشتنی اند!!
وارد می شوم!
همه بلند می شوند؛
-استاد!!! میان ترم ها رو تصحیح نکردین؟؟؟
و من مبهوت! مگر میان ترم گرفتم!!( در دل خودم!!)
دوباره می پرسد!
و من تازه به یادم می آید! - چرا! نمره هاتون آخر کلاس می گم!
بحث کمی اجتماعی می شود! امروز!
کاربردهای فناوری در زندگی اجتماعی بشر،
- شما! نه! بغل دستی! بله شما!! نظرتون در مورد این موضوع چیه؟!!
- نظر خاصی ندارم استاد!!!!!
من: (لبخند )!! باشه! خب شما! بله! آقای مراد زاده؟!! درسته؟ شما؟
- استاد.. استاد..
ته کلاس! - استاد ایشون تا وکیلش نباشه حرف نمی زنه!!!! ( همه ی کلاس می خندد!!)
و من هم می خندم!
باشه! اصلا امروز درس رو کمی دیرتر شرووع می کنیم!!
به نظر شما موبایل بهتره یا نون سنگک!!!؟؟( همه مبهوت به هم نگاه می کنند!!)
هیچ صدایی از کس در نمی آید! و من ادامه می دهم!
ببینید بچه ها، فناوری حتی روی این سوال هم تاثیر گذاره!
آیا موبایل می تونه روی لذتی که ما از نون سنگک می بریم تاثیر گذار باشه؟؟؟
باز هیچ کسی حرفی نمی زنه!! انگار همه متوجه اصل موضوع و عمق سوال شدند!
و موبایلم به لرزه در میاد! و من ریجکت!! می کنم!
یخ کلاس وا می شه!
- استاد دیگه سوال نبود از این سوالای سخت می پرسید؟
-نه! این راحترین سوال در فلسفه ی زندگیه!!
-استاد میشه بدونیم شما صبح نون سننگک میل کردین یا نه؟
-بله! من نون سنگک نخوردم!
-استاد پس چطوری این سوال اومد به ذهنوتون؟
- همون طوری که چیزای دیگه میاد!!
-آخه نمیشه که!!!
-چرا میشه! من صبح نون سنگک گرفتم! اما نخوردم!
بیا مرادزاده!! برو توی اتاق من! اون نون سنگک رو بیار!!!
..... بعد از چند دقیقه! مرادزاده با یک نون سنگک!
من: بچه ها! حالا این نون رو بین خودتون تقسیم کنید!
هم همه میشه! اما فقط دو سه دقیقه!!
بعد همه ساکت میشن! با یه تیکه نون توی دستشون!- حالا کی می تونه بگه!!؟؟ موبایل چه ربطی به نون سنگک داره!!؟؟
-استاد من بگم؟؟ بدون موبایل میشه زنده بود ولی بدون نون سنگک نه!!
من: !! نه!! ربطش اینه که توی عصر جدید اگه دقت کنید بدون هیچ کدومش نمیشه خوب زنده بود!!!!10 دقیقیه استراحت کنید و به این موضوع فکر کنید! بر میگردیم سر کلاس!!
..................................................................
* گاهی اوقات ترجیح می دم هم خودم و هم دانشجو کاملا با بحث درگیر بشن!!!
**گاهی وقتا اینجوری می شم!
***شاید بعضی وقتها مشنگ می شوم!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:59 توسط الگوریتم
|
دوباره به همه ی دوستان خوبم سلام می کنم.
انگاری حرفای من توی پست قبلی یه کمی بحث برانگیز شد!
البته حرفای توی کامنتها هم جالب و قابل تامل بود و هست.
صحبت بیشترش از کنار کشیدن و ساکت شدن و این چیزا بود!
همون جوری که من توی کانت گفتم ، کنار کشیدن اصلا خوب نیست! ولی ادامه دادن باید از راه درستش باشه.
ببینید،(این فقط یک تاویل هست و قصد هیچ مقایسه ای هم وجود نداره!) بعد از رحلت نبی اسلام از هر نظر نگاه کنیم علی(ع) بر حق بود، روزی که گفتند ابوبکر خلیفه ست! حضرت فاطمه (س) به علی(ع) فرمودن: تو خلیفه ای ، همه می دونند تو وصی هستی ، تو علی هستی و... امام علی(ع) چیزی نگفتند تا موقع اذان شد! بعد دست فاطمه(س) رو گرفتند و گفتند می شنوی؟ صدای اذانه! من نمی خوام این صدا قطع بشه!
این جریان رو گفتم که بگم عقیده ی ما در راستای عقیده ی علی هست، یعنی عدالت واقعی، ولی بزرگان ما به سزائاری علی اند؟ یا خود ما در حد یاران علی هستیم؟؟ امیدوارم منظورم رو خوب درک کنید ، هرچند این عقیده ی شخص منه و هیچ اجباری در پذیرفتن حرف من برای شما وجود نداره؛
باز همون تاویل! زمان علی(ع) دستگاه تبلیغاتی چی بود؟ منبر و خطابه و... یعنی می شد دو طرف یعنی امام و طرفین مقابلش از یک حد دستگاه تبلیغاتی برخوردار باشن! ولی اما منتظر موندن، ولی همه جا حضور داشتند، چون بودنشون رو مفیدتر از نبودنشون می دونستند، همچنان که می فرمودند در مقابل عدم اجرای حدود الهی کوتاه نمی آن! و همین حضورشون و نشون دادن خودشون باعث شد مردم درک کنند که حضور ایشون لازمه و به دنبالشون بیان.
اما حالا ما و عقیدمون که حتی می شه گفت یک بلندگوی دستی در مقابل صداوسیمای دولتی هم نداریم!!! چه باید بکنیم؟؟؟
اینا رو نگفتم که ناامیدی از خودم نشون بدم! نه! بلکه باید مسئله رو به روش درستش حل کرد!
حالا می شناسیم که مشکلمون چی هست!
ببینید، تصمصم گیری ها باید درست و به موقع باشه! حاج اکبر هاشمی! بله! همین حاج اکبر خودمون! خیلی ها از سکوتشون خرده گرفتند! اما من از سکوتش حمایت کردم، چون عقیده ی من این بود که این جریانات فقط و فقط برای حذف تفکرات اصیل انقلابی ها داره ادامه پیدا می کنه!
ایشون تشخیص داد که بودنش بهتر از نبودنش هست حتی اگر برای چند ماه هیچ حرفی نزنه!
حتی سید خودمون! ایشون هم سیاست ورزی کرد و من این رو قبول دارم، حتی مهندس! ایشون هر چند کم اما نه به اندازه کافی سیاست ورزی نشون داد، ولی شیخ اینکار رو نکرد و اون هم لابد دلایل خودش رو داره که البته توجیح کننده نیست!
می خوام تعصبات رو بذاریم کنار، هر چیزی که درسته بگیم، هیچ کس معصوم نیست، این رو بپذیریم!
باید تلاش کنیم انقلاب به دست نااهلان نیافته! این چیزیه که من اعتقاد دارم، حالا این نااهل هر کسی می تونه باشه، اما باید ببینیم عیار سنجش نااهل چیه؟! و به چه کسی میشه گفت نااهل!
حالا که ما نسبت به دستگاه های تبلیغاتی اونها یک به ده عقب هستیم باید یه فکر دیگه ای کرد، نباید شلوغ کاری کرد! بلکه باید آهسته آهسته چارچوبها رو تغییر داد.
باید آگاهی فردی داد! اما تخریب نکرد! و نباید فراموش کرد"خلیفه کشی بد دردیه!"
ببینید ، برگ برنده ی طرف مقابل این بود که شناختش از مسئله خیلی خوب بود! خودش رو مقابل هاشمی قرار داد! هاشمی کسی بود که طی سی سال اخیر همه رقمه تخریب شد و هیچ نگفت! چون فکر می کرد واسه انقلاب کار می کنه! هر چند خود من اگر از هاشمی حمایت می کنم ، در مقابل منتقد سرسختش هم هستم و مطمئنم اگر خود آقای هاشمی هم الان نگاه کنه، شاید 50% اعمال خودش رو زیر سوال ببره!
ولی باید به یاد آورد اگر مرد شب می خوابیدند و صبح بیدار می شند و مثلا حتی لوله ی آب محلشون می شکست! یکی پیدا می شد که خواسته یا ناخواسته می گفت: " نا مردا!!! بچه های هاشمی اومدن لوله رو شکستن" !!! نگید دارم غلو می کنم!!! توی یکی از محلات یکی از شهرهای کوچیک خود من شاهد این جریان بودم! حالا شما فکر می کنید چطور میشه این ذهنیت ها رو عوض کرد!؟ می دونم که می دونید به سختی!
پس باید بشینیم فکر کنیم! با دعوا جز اینکه تفکر ما به زور حذف بشه هیچ چیزی عاید ما نمیشه!!!
اما در مورد ظواهر دوستان! هر کسی حق داره هر جور می خواد و با هر ظاهری توی جامعه ظاهر بشه! اما نباید هنجار شکنی کرد! باید تغییر هنجار داد! اما در چارچوب پذیرفته شده! چارچوبی که ما رو به انحطاط نکشه! چارچوبی که درست باشه! درستیش رو با همون عیار مزبور بسنجید. ما ایرانی ها مشهور بودیم به اینکه اگه ملتی بر ما وارد بشن موارد خوب سنتهاشون رو یاد می گیریم و سنتهای نامعقول رو پس می زنیم! اما الان ! انگاری یادمون رفته ما از نسل همون بزرگانیم! چرا چیزی که می دونیم توی غرب باعث انحطاطه رو می خوایم توی جامعه ی خودمون ترویج کنیم!
حالا باز خودمون باید با اون عیار بسنجیم! اون با شما!
یادتون باشه خیلی اوقات به قول استاد من " ما آدم ها فقط می تونیم مزه ی غدای خوب رو از بد تشخیص بدیم ، ولی این دلیل نمیشه که آشپز خوبی باشیم"
نظر ها تون رو می خونم!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:38 توسط الگوریتم
|
دیروز 16 آذر بود!
البته من تهران نبودم ، ولی شنیدم در خوش شکن پلی تکنیک ما دوباره شکست!!!
حالا کی شکستش کاری باهاش ندارم! ولی من دلم واسه مظلومیت این در می شوزه! تا تقّی به توقّی می خوره این در بیچاره رو می شکنن!!
یکی دیروز گفت خب پلی تکنیک هنوز زندست! خوبه که زندست!! ولی کاش اوناییکه می گن زندست بخوان این زندگی ادامه پیدا کنه. باید کمی سیاست ورزی کرد! البته، دانشجوی زنده و دانشگاه زنده باید تحرک داشته باشه! همون یکی که حرف بالا رو زد، همون!! بهم گفت چرا همتون اینجوری شدین؟؟؟ همتون سرد شدین!و...
نه! من و امثال من سرد نشدیم، یادم نرفته اون هشت سال رو، که به قولی در مسیر به اصطلاح اصلاحات بودیم، اوناییکه الان حاکمند هشت سال وقت گذاشتند و از هر تریبونی کار انجام دادند تا برسند به قدرت! و رسیدند به هدفشون، و حالا چهار سال کار کردند تا در قدرت بمونند و باز هم رسیدند به هدفشون!
می دونید چرا؟؟ می دونم که می دونید!!! چون سیاست رو از اون نوع حاکم باش و بقیه رو بی خیال خوب یاد گرفتند!!
دونستند باید حرفهای دل پر کن زد! حرفاییکه دل مردم رو پر کنه و حالا شکمشون رو هم پر نکرد که نکرد!! مهم نیست! مردم حواسشون به دلشون بیشتر میره توی مواقع حساس تا شکمشون!
اونها خودشون رو به بدنه حاکمیت به اصطلاح اصلاحاتی چسبوندن و سیر تصاعدی این چسبیدن ها به جایی رسید که کل بدنه رو تشکیل داند و شخصیت سازی کردند، آدم پرورش داند . می دونم الان می گید خب رفتار اصلاحات عین دموکراسی بود و به همه فرصت حضور می داد! بله! اما سیاست به قول بزرگان خودش! یعنی پدر سوخته بازی!! باید هوشیار بود!
اما در به اصطلاح اصلاحات چه کردیم؟؟؟ معلم ها را بازداشت نکردیم؟؟؟ همین شیخ خودمان نبود که در آن روزنامه با اصطلاح "یاس نو" یا به فرمایش سید اصلاحات " یأس نو " !!! وقتی رئیس مجلس بود از او پرسیدند درخواست معلمان چه می شود ؟ گفت: معلم ها را می شود ساکت کرد! معلم که شرکت نفتی نیست تا جوهره ی ما دستش باشد؟؟؟" اینها را خیلی ها فراموش نمی کنند!
چرا از سید عبور کردیم؟؟ چرا؟؟!!! چرا گفتیم قانون اساسی نه!! کهنه است!! اگر گفتیم، چرا آنگونه گفتیم؟؟
چرا از آرمانهای واقعی فاصله گرفیتم؟؟؟ چرا اول ظرفیت سازی برای آزادی های مدنی را به وجود نیاوردیم بعد آزادی مدنی!!؟؟ چرا؟ اینها چند چرای کوچک بود...
از قدیم ها می شنیدم که پدر بزرگم می گفت کسی که چند بار غذا را شور می کند آخرش جایی کم می آورد و غذایش بی نمک می شود! الان می بینم که درست می گفت!!
همین جانباز به اصطلاح اصلاحات خودمان!! مگر همین نبود که گفت : "خاتمی میخ آخر را بر تابوت اصلاحات زد؟؟" می دانید چرا گفت؟؟ می دانید!! چون سید نمی خواست از خطوط قرمز بگذرد! حالا همین به اصطلاح جانباز خودمان! همین! زودتر از همه پا پس کشید و سوی باد را دیگر سو دید!
همین محمد علی خان بذله گوی خودمان!! یادتان می آید!!! فیروز کریمی سیاست ما بود! هر چه می خواست می گفت!!! و تندترین و خنده دار ترین(نه طنز!!) حرف ها و مسخره ترین ها را بر زبان می آورد! اما چه شد!!؟؟ او هم کم آورد!! چون زمانی غذایش را خیلی شور درست می کرد! می دانید چرا؟؟!! چون آن زمان خودش غدای شور را دوست داشت و فکر می کرد تا همیشه نمک فراهم است!
اما آنانکه منطق داشتند و خوب رفتار می کردند هنوز پایدارند!
این رسم تاریخ است! یاد امامان بخیر! (هر چند یکی می گفت (امام) خمینی نمی دانست سیاست چیست !!!) ( و من می گویم آن یکی نمی دانست امام خمینی کیست!!) بروید گوش کنید ، تا سخنرانی هایش ممنوع نشده! می گفت : آقای کارتر... آقای شاه...!!!! و به موقعش گفت کارتر!!... محمد رضا...!!
این یعنی سیاست! یعنی بدانی چه چیز را کجا بگویی!!!
اما حالا! مهندس عزیز من ، تویی که من به تو رای دادم، تویی که من بری پیروزیت استدلالها کردم! بگو چه می کنی! سیاستمداری خود را نشان بده! بگو جمهوری ایرانی می خواهی یا جمهوری اسلامی! می دانم که جمهوری اسلامی ایران را می خواهی! اما این را فریاد بزن! نگذار آنانی که نه ایران را می خواهند نه اسلام را همه ی رشته های ما را پنبه کنند! بگو آنان که با شال سبز می رقصند چون الله اکبر گویان نزول خوارند و آنانکه بر گردن سگهایشان سبز می بنند چون مومنان شرابخوار! آنان تنها آزادی را به رهایی می دانند! و اخلاق را نسبی!
نگذار حذفت کنند ، نگذار! دل من و امثال من خون است!
حالا دوستان من، اگر شما هم سیاست ورزی کنید باز امور به کام ما می شود، اگر شغلی ، پستی یا کاری پیشنهاد شد نگویید " نه" ! بپذیرید. بگذارید بدنه حاکمیت با شما شود، کم کم حاکمیت هم با شما می شود.
سعی کنید آرم آرام رخنه کنید و آسودگی را برای نسل های بعدی بیاورید .چون الان به فرمایش حضرت مولانا حکایت خر گیری است!!! و بس!
آن یکی در خانه ای ناگه گریخت
زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
صاحب خانه بگفتش خیر هست
که همی لرزد ترا چون پیر دست
واقعه چونست چون بگریختی
رنگ رخساره چنین چون ریختی
گفت بهر سخرهی شاه حرون
خر همیگیرند امروز از برون
گفت میگیرند کو خر جان عم
چون نهای خر رو ترا زین چیست غم
گفت بس جدند و گرم اندر گرفت
گر خرم گیرند هم نبود شگفت
بهر خرگیری بر آوردند دست
جدجد تمییز هم برخاستست
چونک بیتمییزیانمان سرورند
صاحب خر را به جای خر برند
نیست شاه شهر ما بیهوده گیر
هست تمییزش سمیعست و بصیر
آدمی باش و ز خرگیران مترس
خر نهای ای عیسی دوران مترس
به امید ظور آقا
اینم مال اون موقع هاست
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:24 توسط الگوریتم
|
امروز کمی عصبی شدم!
دلیلش هم معلوم بود، بی توجهی و بی فکری مسئولین بی مسئولیت و بی فکر!
از بچگیم به تاریخ و عناصر تاریخی ، حالا هر جا می خواد باشه! علاقه زیادی به جاها و چیزای تارخی داشتم و دارم. یه مدت قبل شاید حدود یک سال و نیم قبل، شهرداری تنکابن تصمیم گرفت یک زیر گذر و تقاطع غیر هم سطح واسه تقاطع حلال احمر و دکتر شریعتی بزنه! دقیق کنار پل قدیمی و بزرگ تنکابن که به نظر من اولین مظهر مدنیت مدرن این شهره.
از همون موقع کلی حرف و حدیث درست شد که پل خراب میشه و این حرفا! منم خیلی این جریان واسم مهم شد، با یکی از دوستان که مجری یکی از پلهای تنکابن بود صحبت کردم دیدم که نظر ایشون هم به عنوان یکی از کارشناسان شهرداری تنکابن همینه!!!!! ولی چه می شد کرد که شهردار و فرماندار پافشاری می کنند!
خلاصه خیلی ها به سازمان میراث فرهنگی نامه نوشتندو پیغام و پسغام!!جالب اینه که رئیس سازمان میراث فرهنگی کشور خودش توی همین شهر بزرگ شده! و موقعیت دقیق رو میدونسته به این آقا هم نامه نوشتند و ... دریغ...، خب بورکینافاسو لابد مهم تر بوده!!!! و کار به استانداری مازندران کشید!!! و از اونجا که این استانداری محترم واقعا به غرب مازندران توجه داره!!!!!!!!! کار به جایی نکشید و ورود امام جمعه شهرستان!!( که واقعا حدود 100 سالی از زندگی عقبه!!) مهر باطل بر تمام این پیغام و پسغام ها زد!!!!! ( بنا به استدلال ایشان!! آثار باستانی به چه دردی می خوره!! نماز جمعه باید شلوغ باشه! - خیابان دکتر شریعتی به مصلی منتهی میشه)
حالا پایه های پل بعد از فقط حدود شش ماه از بهره برداری این زیر گذر ترک ور داشته! و این میراث مدنیت تنکابن داره خراب میشه! باورن چند روز اخیر هم مزید بر علت شده! به نظر شما حیف نیست که ما مسئولین اینقدر بی فکر و عقب مونده داریم!!؟؟
خداوند به ما رحم کند!

+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:0 توسط الگوریتم
|
مالتی پلکسر وجودم خوب کار نمی کنه تازگیا!
معاینه فنی ماشینم هم تموم شده! الان 3 روزه!!!!!
امروز داشتم به این فکر میکردم جبر بولی خیلی قشنگه! ولی تدریسش مزخرفترین کاریه که میشه انجام داد!
NAND & NOR اینا یکی از جالب ترین کلمات واسه من هستند! حالا بعدا" می گم چی هستن! (بچه های برق و کامپیوتر و آی تی و اینا!!! می دونند!)
دارم روی الگوریتم های جستجوی باینری کار میکنم! در واقع بهینه سازی الگوریتم ها برای دیکد کردن رمز!!
تحلیل مدار های الکتریکی و ساده سازی توابع ، ارتباط بین سخت افزار و نرم افزار!!
انگار زندگی جدید هم اینا رو دوباره با خودش آورد،
می بینید چقدر کار سرم ریخته؟
تدریس دوباره، از این فضای امنیتی دانشگاه ها بیزارم!
مگه من مدرس اخلاقم که هر روز توی پورتالم یادآوری می کنید سر کلاس حرف سیاسی نزنم؟؟؟
اصلا من حرف سیاسی می زنم؟ اینجوری تحریک میشم برم توی سیاست خب!!
توی اتاق اساتید هم که انواع حالات رهبر معظم رو گذاشتن!
"" دارم آهنگ والا پیامبر... فرهاد رو گوش می دم!!""
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:30 توسط الگوریتم
|
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
یادت می آید؟!! آخرین نامه ات هم همین را نوشته بودی! اینکه این شبها به خوابم می آیی و خندانی، خوشحالم می کند. تو عروج کرده ای!!!
تولدت مبارک ای فراموش ناشدنی من، تولدت مبارک.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:6 توسط الگوریتم
|
سلام
آخرین باری که چیزی نوشتم دهم مرداد ماه بود! توی این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد
یه زندگی جدید رو شروع کردم. چندتا گرفتاری خیلی بزرگ که از قبل ترها باقی مونده بود و بهشون رسیدگی نمی کردم رو از بین بردم. یه دستی به سر و روی شرکت کشیدم و چندتا تصمیم هم واسه ادامه کار و درسم گرفتم. این ترم دانشگاه درس ورنداشتم تا یه کمی خودم رو از نظر علمی تقویت کنم و بتونم با قدرت بیشتر و بازده قابل قبول تری کارم رو ادامه بدم.
این مدت نت خیلی کم اوممدم و اگه اومدم هم سعی کردم به همتون سر بزنم. امیدوارم کوتاهی من رو ببخشید و بزرگوارانه مثل همیشه با من برخورد کنید.
ماه مهر اینجا هم مثل هر سال با بارون شروع شد. اینجا بودی ماه مهر بوی بارونه و سبزی.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:51 توسط الگوریتم
|
دوباره سلام به همگی
معذرت می خوام که نتونستم بهتون سر بزنم،
این روزها کارهای زیادی واسم پیش اومد، دوتا سفر تقریبا راه دور داشتم که به خیر و خوشی تموم شد و کارها انجام شد،
در مدت مسافرت یک کتاب تقریبا کوتاه خوندم، " پیشگوی نفرین شده" اثر چینگیز آیتماتف. جالب بود و ... خب خودتون برید بخونید دیگه! البته با یک فال کتاب این دفعه دیگه رابینز نیومد! "پاییز پدر سالار" اثر گابریل گارسیا مارکز بود که اومد زیر دستم و خوندمش!
توی این مدت پر کاری واقعا" خسته شدم، کار نوشتن کتابم هم همین دیشب تموم شد و واسه ویراستاری فرستادمش پیش یکی از دوستان خوبم،
ترم بعد بنا به دلایلی تدریس ور نمی دارم و این رو به آموزش هر دو تا دانشگاه خبر دادم و میشه گفت یه جور مرخصیه!
................................
دیشب رفتم کافی شاپ ی که همیشه می رم، معمولا چای سبز می گیرم، و اونجا تا می رم خودشون واسم میارن، دیشب حس تلخی هم داشتم، دنبال یه چیز تلخ تر می گشتم، وقتی امید چای سبز رو واسم آوورد و گفت مثل همیشه! گفتم: این دفعه نه! قهوه ی اسپرسو لطفا" ! دوست داشتم تلخی رو حس کنم،
قهوه رو آورد ، ولی اصلا تلخیش رو حس نکردم،
شاید خیلی تلخ بودم! خودم!
..............................
دوست دارم برم توی باغچه و با گل ها سرگرم بشم،
روزهای ابری که میاد هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحال چون ممکنه بارون بیاد و من اگه بارون نبینم به احتمال چندین درصد!! حالم خراب میشه! ولی ناراحتم چون آسمون رو یه کمی از دست میدم! و تلسکوپم یه کمی بیکار میشه!!!
..............................
ممنونم که به یادم هستید
ب
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:38 توسط الگوریتم
|
برمی گردم!!!
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:2 توسط الگوریتم
|
سلام به همه ی دوستان
ایام به همتون مبارک
عذر خواهی بابت تاخیر و نبودنم
به قول یه دوستی ترافیکه دیگه! نمیزاره سر وقت برسیم!!
البته اینجا ترافیک امور روزانه بود و بس!
چند روزی کوه بودم و جای همتون رو خالی کردم.
حالم خوبه و خبرهای خوب هم در راه!
شرکتم جواز واردات قطعه رو گرفت! بعد از هشت خان دولت!!!
یکی از برنامه هاییکه نوشتم کاندیدای بهترین برنامه ی امنیتی ـ تجاری شد
یکی از مقالاتم توی یکی از همایش های اروپایی در بخش غیر حضوری کاندیدای کیفیت بهره وری شد.
بعد از مدتها دوباره ساز دست گرفتم و دیروز توی عروسی پسرعموم که حکم برادرم رو داره صدای سازم رو در آوردم!
و نگاهم به خیال روی تو بود ....
و صدای به وصال روی تو بود...
(شاید فایل صوتی صدای نچندان قشنگم رو یه وقتی گذاشتم)
و خیلی خبرهای دیگه که حالا بعد حتما بهتون می گم.
ممنونم که این مدت فراموشتون نشدم و بهم سر زدین.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط الگوریتم
|
اینجا ارتفاعات دوهزار تنکابن!! کمپ داکو ، 2300 متر بالاتر از سطح دریا
از عصبانیت خبری نیست!
و من اینجا راحت تر از هر جای دیگه،
شاید یه مدت اینجا بمونم، نت نمیام، چیزی نمی نویسم، ولی خوبم...
دلم واسه همتون تنگ میشه،
دکتر اینجا به جات به آسمون نگاه می کنم، به جای همتون نفس می کشم و به یاد همتون هستم.
تلسکوپم همراهم هست، و دوربین...
........................................................
* و خدا اینجاست ، عطرش را حس می کنم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:13 توسط الگوریتم
|
عصبانیت میدونید چیه؟
می دونم که می دونید!!
من الان عصبانی ام!
آخه چرا وقتی 10 بار میگم اینجوری نکنید با من! بازم رفتارتون تکرار میشه؟
حس کردم به شعورم توهین شده!
.........................................................
امروز سه بار عصبانی شدم! یک بار کتک خوردم! یک بار کتک زدم! از سر قلدری و انتقام کتک نزدم! دفاع از خودم بود! طرف زد به جلوی ماشینم ، پیاده شدم گفتم واستیم افسر بیاد! اونم پیاده شد، نه گذاشت نه برداشت خوابوند زیر گوشم! گفتم چرا میزنی؟؟ اومد مشت بندازه! (نه اینکه قد قوارم نشون نمیده که بزن باشم!) لگد خورد! دوباره اومد مشت بندازه! اینبار چندتا لگد خورد ! رفتیم کلانتری، (ببین پامون چطوری به کلانتری باز شد!!) یه خورده طرف کری خوند! افسر نگهبان هم شرح ماوقع رو از اون سربازه که اونجا بود شنید، به طرف گفت اگه بفرستمتون دادسرا اون طرف باید جریمه شه ! و اونم دید که اوضاع جور دیگه ای شده! بیخیال شد و من هم بیخیال!
* اگه یک بار قبلش عصبانی نشده بودم مطمئنم که هیچ وقت نمی زدمش!
این روزا چقدر داره زدن یادم میاد! هر چند خیلی نارحتم که زدمش! از من بعید بود!
** دلیل سوم عصبانی شدنم! این بود که چرا عصبانی شدم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:31 توسط الگوریتم
|
از فیثاغورس (پیتاگورس) پرسیدند رفیق کیه؟
جواب داد: “
کسی که من دیگریست بدان گونه که ۲۲۰ و ۲۸۴ هستند.”
حالا شما فکر میکنید رفیق کیه؟
............................................
دلم واسه بعضی از رفیقام خیلی تنگ شده، بعضیاشون رو میدونم دیگه نمی بینم هیچ وقت! بعضیاشونم نمی دونم که می بینم یا نه! ولی سعی میکنم همشون رو با چشای بسته ببینم گاهی!
*چرا بعضی رفاقت ها گاهی خیلی سخت میشه؟؟؟
**کسی پاک کن نداره؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:30 توسط الگوریتم
|
راند اول :خبر!
از چندتاشون بی خبرم! از چندتاشون خبردار!!
جلو اوناییکه خبر دارم ، آزادم! و اونایی که خبر ندارم، شاید خبردار!!!
دعا میکنم بیان! دعا میکنم باشن، دعا می کنم سالم باشند!
.........................................
راند دوم: صندلی!
بچه که بودم با پدرم که میرفتم دفترش، همیشه دوست داشتم از اون صندلی چرخ دارها داشته باشم!! نمی دونم چرا؟!!
بعدترها که خودم از اون صندلی ها داشتم دوست داشتم بزرگترش رو داشته باشم!!
بزرگترش رو که خریدم ، دوست داشتم جک هم داشته باشه! جک دارش رو خریدم! ولی هیچ حسی نداشتم! چون هیچ حسی از نشستن روش نداشتم!! اینا گذشت....
امروز صبح توی دفترم داشتم فکر میکردم و به پشتی صندلیم تکیه دادم ، اینقدر رفتم توی فکر یکی که زیادی به چیزی که نباید تکیه کردم!!! وقتی به خودم اومدم روی زمین بودم و منشی و آبدارچی!! بالا سرم!
به صندلی های دنیا نمیشه تکیه کرد!!
.........................................
راند سوم :تمرکز خیال!
یه مدته گوشیم جا می مونه! یا توی دفتر! یا توی ماشین! یا توی خونه و....
چند روز هم هست دنبال لامپ حبابی با مصرف 25 وات میگردم!! کسی نداره؟؟؟
دیمر چراغ مطالعه ی توی خونه خراب شده!
شماره ی چشمم هم رفته بالا!
تمرکز خیالم کم شده! شاید...
...........................................
راند چهارم: فال کتاب!! دوباره!
این فال کتاب بود که قاصدک گفت!
دوباره انجام دادم! انگاری این رابینز پیله کرده اساسی!!
این دفعه UNLIMITED POWER
حداقل یه تنوع داره! زبان اصلیه!!
راستی سوادم کم شده! SQL داره یادم میره!!
...........................................
راند پنجم: ناک دَون!!!
زدم توی چونش! فکر نمیکردم بخوره زمین! داور تا 10 شمرد! بلند نشد! کارش تموم بود!
این آخرین باری بود که برای انتقام یه نفر رو زدم! به پشت افتاده بود روی زمین! وقتی دستم بالا رفته بود اصلا" یادش نبودم! دستم که اومد پایین، دیدم هنوز افتاده و هنوز کسی حق ورود به شیابجانگ رونداره! رفتم بالا سرش، خون روی زمین بود و با دست چونش رو گرفته بود! فکش جادر رفته بود! از دهنش خون میومد!
از خودمم بدم اومد! چون برای مسابقه پا ننداخته بودم! انتقام ضربه ای بود که دوماه قبل به من زد!
واسه گرفتن مدال هم نرفتم توی جایگاه! و قسم خوردم دیگه هیچ وقت هوگو نپوشم!!
و اینجوری بود که خودم رو ناک دَون کردم!
* امروز صبح که دیدمش و با هم کلی خندیدیم ، یاد اون روز افتادم!
** از اون جریان 6سال میگذره! و من و یاسر خیلی با هم رفیقیم!
...............................................
*** از یکی خبر ندارم! نمی دونم چرا خبر نمیده از خودش تا نگران نباشم!
از یکی هم خبر دارم و نگرانشم!
**** از این قاصدک کسی خبر نداره!؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:58 توسط الگوریتم
|
کلی گشتم!
بعد از حدود یک سال خونه ی این فامیل و اون فامیل رفتن تونستم به یه جاهایی برسم!
امشب کتاب کلاس ششم ابتدایی مادربزرگم رو که خدا رحمتش کنه پیدا کردم. چاپ کتاب سال 1341 هجری قمری بود! یعنی حدود 90 سال قبل.
مادر بزرگی علیمی داشتم. ندیدمش ، ولی همیشه واسم زندست، همیشه حسش کرده و میکنم. 31 ساله که فوت کرده، و معلم بود و اون موقع تحصیلات عالیه داشت. عکس و چندتا کتاب از پدربزرگ مادرم هم پیدا کردم و این مرد ناشناخته رو که خیلی هم عمر نکرد ، کمی بهتر شناختم، مردی که در 24 سالگی اجازه ی اجتهاد داشت و هنوز هم خیلی از بزرگان می شناسنشون، ...
همه ی اینها منو به فکر فرو برد، که بشر چقدر میتونه وجود خودش رو ارزشمند کنه.
....................................................
امروز رفتم کوه، با سه تا از دوستان، خوب بود، هوا عالی و جای شما خالی.
راستی شما هم فکر میکنید انسان بودن یک افتخاره؟ (انسان واقعی بودن ها !! )
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:5 توسط الگوریتم
|
یه مدت نیستم!
من و خودم دو تایی می خوایم بریم اونجا!! وقتی رسیدیم اونجا، دیگه اونجا اونجا نیست! میشه اینجا! و اونوقت اینجا میشه اونجا!
آدما همیشه می خوان برن یه جایی غیر اینجا!
..............................................................
گفتم یه مدت نیستم
نوشته ی بالا رو هم که اینجا و اونجا نوشتم فقط بخونید!
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:3 توسط الگوریتم
|
خیلی وقت بود که کتابفروشی نرفته بودم، حدود 3هفته یی می شد! دوتا کتاب جدید! حالا چی بود ...
دیروز لیست نمره ها رو تحویل آموزش دادم! واسه تابستون هم درس ور نداشتم!در ضمن نمی دونم چرا همینجوری الکی اون دو نفری هم که توی اون درس که دوتا پست قبلی گفته بودم رو هم پاس کردم! (دیگه خوش به حالشون ولی بهشون میل زدم و گفتم با من تماس بگیرن!! تا بگم پاسشون کردم و یه کم پایشون رو قوی کنن و یه پروژه بدم بهشون تا انجام بدن چون اگه انجام ندن ترم بعد هم با منم درس دارن ناگزیر! اون وقت دیگه واسشون بد میشه!!!)
دیروز هم اینجا خیلی گرم بود، توی همین گیر و دار، کولر مرکب بنده هم بهونه گرفت و قطع شد! و من موندم و گرما، و حس همدردی با مرکب سواران بی کولر! و بعد از مدتی جایی نگه داشتم و خودم دست به کار شدم و متوجه شدم کانکتور های زیر داشبورد! قطعی دارن و بازشون کردم و خلاصه باز نسیم کولری....راه افتادم و بعد از چند دقیقه! " آآآآآآآیییی نسیم کولری ... قطع شد!!" و مجددا" با دقت بیشتری به ترمیم سیستم برق رسانی اتومبیل پرداختم! و دیگه تا خود خونه " باز نسیم کولری!!!"
دیشب خواستم بخوابم باز صدای این دکل آرتزین اومد توی گوشم! خدا خودش رحم کنه!
فردا صبح هم می خوام برم کوه، کنار(شکار نه ها!!) آهو.... منتها تفنگ هم
با خودم می برم! چون گاهی اوقات با شلیگ به سوی این آسمان!!! کمی آرام
میشوم!! (دکتر هر وقت یکی رو پیدا کردی جای خودت خبرم کن با هم بریم!!)
راستی! تا یادم نرفته بگم " خدا همین نزدیکی هاست"
..................................................................................
نوشته ست دیگه! خواستم بگم احوالات این روزهام رو!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:29 توسط الگوریتم
|
از صدای دکل چاه آرتزین بدم میاد!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:26 توسط الگوریتم
|